هزاررنگ
نا توانی نیست
توانم بریده
چشم زیبای توست
فریبم داده
نه از آتشت بیزارم
نه ز نگاهت
این شعله های
هزار رنگ توست
خط می کشد
بر دیدگانم
نا توانی نیست
توانم بریده
چشم زیبای توست
فریبم داده
نه از آتشت بیزارم
نه ز نگاهت
این شعله های
هزار رنگ توست
خط می کشد
بر دیدگانم
این که در زیر آبشار توست
از شگفتیهای خلقت توست
حال که خیس بارانتم
دیوانه وار
عاشق زیبائیهای جهانتم
عید سعید فطر برشما وخانواده محترمتان مبارک
سفرم تنهای تنهایم
غربتش با آشنایم
حال چه دارم
شرمندی این احوالم
نه من منم نه دیگر من
دفترم پر از اشعار هیچ من
تا عمود بودم
غافل از این همه غم
دالکه توسایه بونمی
هرگل خنه لویاکت مرهم جونمی
دالکه
لویاکم مه رن د آسمو ودس بازی
ودرگاه خدا سیت دعا میکن
قالوت آزا بو سی سر فرازیم
دالکه هنا میکم وهنا رسونم
بی تو نمونم ای همه کسونم
سرم برتنم
سنگین سنگ است
بهارم رفت ُپائیزم
پراز درد درد است
خدا نگاشته پائیزُ بهار را
کی خدا نگاشته
تشُ دودُ غضب برجهان را
این ما ایم
فصل خزان خود را بیابیم
مهربانی و دوستی را
در سایۀرنگ خدا
برهم بگشایم
ورق بزنیم دفتر آبی پاک را
حس کنیم لمس کنیم
رقص گلٌ آواز بلبل را
برکنیم کینه از دل
در عشوه گری هوای بهاری
تا زنفسش مست شویم
صیقل دهیم
روح وجسم را با مهربانی
می خواهم
چنگ زنم
درون سینه ام
تا پرت کنم این دل را
دیگر با دیده
عشق بازی نکند
و
ببرم این زبانم را
که دیگر
صدا نکند دل را
آن وقت ها که پیاده
دنبالت چرخ می زنم
آینه خودم را نمی دیدم
چون در تو طنیده بودم
حالا من در آسمانت
حتی تکه ابری هم ندارم
تا با نم بارانی
دردها یم راکمی غسل دهم
پس برای بستن چشمام
تو دیگر حسرت نخور
من برای همیشه آرامم
دیگر راهی نمانده
تا رسیدن به چاله
روی دستان
چه فرقی دارد
آشنا یا غریبه
انتظار می کشد
این چوب
و زغال انتظار
خوابیدن با خاک را
ای غم چه خواهی
کدر کنی رقیق القلب را
هراسان فرو ریزد درد را
چه پنداشتی ما را
صبوری وسنگ را
نشاندی سر راه
تماشای خلق را
ما پاس داشتیم
جانانه حریم جان را
ای جان آفرین دور کن
از همۀ دلها غم را
لب ها می رقصند
چون آهنگ دل را
ازدندانها می ربایند
لذت آهنگ دل را
گوش وحسرت آنرا
چشم ها می برند
چون آنها نظاره گرند
خاک رویم
خاکستر دردنشان است
برتر از گدازهای آتشفشان است
کمان پشتم رنگین کمان است
در چرخ زمانه کی در امان است
اما هر چرخی زند پروردگارم
خود می پوشاندپیراهن عافیت
بر تن بیمارم
دراوج دل دادگیم
قفس بکشا به رویم
تا رٌخ درخاکت کشم
ای خالق آراستن وجودم
ما را با تن پوش تو غربتی نیست
بهتر ازخاک تو محرم راز دگری نیست
زبان گشود آشفته حال
بلوطی هستم کهنسال
چند سالی ست رنجیده ام
از درد تب زغال
هرچند امیدم به خداست
اما نعمتم مردان خداست
با دستان خالی
تصمیم شان است
نجاتم دهند
از این خرابی
هم نشینی
گلُ خار راببین
در مزرعۀ خدا
ازسرشوق بهار
خندیۀ زیبا دارند
ای یار
در پیشگاه خدا
سلام برحسین (ع) و جدش
سلام برفرزند به حق ش
سلام برمنجی عالم
سلام برسکان دارمکتب ناب
سلام برمردان ایران زمین
سلام برخودساختگان مکتب برین
سلام برایثارگران صحنۀ سخت
سلام ودورود برتیم هسته ای
نشاط آور غرور واقتدار ملی
برین:(ص-ن) برتر
سرو قامتان
بر تاج ما فرشته اند
جان ما برراه شان
چو پروانه
گرد شمع نوشته اند
مادرمان
ایران
سفره اش
چنان گستردهُ
شکوفاست
از
رحمت الهی
بی آن که
سخن بگوید
درونش
صندوقچه
اسرار گشته
سالهاست
یدک می کشد
عجیب
تهی دستی
ما را
جانان من
قبلگاه
بوسهٔ چشمان من
سبزُ سفیدُ سرُخ
خوش رنگ من
ای نشان اقیانوس و
فرهنگ تمدن من
بهِ از برگهای قارۀسبز جهانی
چو خورشید الله درخشانی
روح سفیدت
نشان صدقُ صفاست
خط سرخ ت
حصارعبرت جهانی
ای جاوید من
تونشان غرور اقتدار
مردم ایرانی زمینی
چو
نشکند
قفل با کلید
حرمت قلب
خاک شود
خاک شود
در
شب غریب
تزئین ورقص این گهواره
دیگرکودک را آرام نمی کند
اما
شیرین کاری کودک همۀ
عالم را کیش ومات کرد
حالا بلوغ خود را
جشن می گیرد
برف شادیت
رخت تنم گشته
لحظه،لحظه
بی صبرانه
آماده ام
تا
ازشراب نابت
جرعه ای بنوشم
و
با هوای دلم
مستی کنم
می بینی
آخر شب یا صبح زود
یا
ساعات دیگر روز
از چشم افتاده ها
درون پلاستیک
اجباراً جهت دفن
تا
سر کوچه بدرقه شان می کنیم
اما از آنروزدر هراسم
نکند ما
هنگام سفر
حتیَ تا درب منزل
بدرقه نشویم !
خدا یا خدایا
سوخت دل
بسا گفتا
ظلم ناحق را
انگشتان دست
هم
نگاشتن درد را
خدای کعبه
پس کی کجا
به باری به باری
بر دل حائرم
شراب طهور را
حائر=،سر گردان
شراب طهور=شراب پاک که دربهشت نصیب بهشتیان خواهد شد
این روزها نگاه مادر
چنان رنجم می دهد
که شلیک ابرهایم
درغرش آسمان دلم
سوت می زنند
همۀ اندام تنم
از شدت سیل شان
غرق خونابه می گردد
............................
ای ساقی می من
پیکر ساز تن من
ای ره معراج من
قبلۀ مناجات من
اسرار خواب خیالم
ای مام جانان من
گویم، تاکه جان دارم
از بهر تو گام بردارم
من و تو کنار هم
از ابتدا تا انتها
تو حرف می زنی
من گوش می کنم
تو میان آب آتش بی قراری
من خاطره تو را می نویسم
در انتها می گویم
تو کیستی
من کی هستم
من ثابت قدم هستم
چون از جنس تو نیستم
ما همه در عالم دل
غرق لطف وصفائیم
چه دانیم ز دوعالم
که سر به طغیانیم
چشم ها
هر شب
رصد کنند
ستاره گان را
تا نور صادق
از شرق نوازش کند
آرام آرام
دل و جان را